تبليغاتX
من و دندانپزشکی

من و دندانپزشکی

خداحافظ!!!

همیشه وقتی میدیدم که یکی از این دنیای مجازی خداحافظی میکنه دلم میگرفت٬اما حالا میبینم که نوبت خودم شده!هیچ وقت فک نمیکردم به این زودیا مجبور به این کار بشم!یه ماهه که تصمیم گرفتم از اینجا برم اما هی امروز و فردا میکردم.دلم نمیومد از اینجا برم.

من این دنیای مجازی رو با همه سختی ها و مشکلاتی که برام داشت دوس دارم!

اینجارو انتخاب کردم تا بتونم راحت حرفامو بزنم.از خاطرات٬روزمرگی ها٬دغدغه ها و آرزوهام بگم.دلم میخواست وقتی دلم میگیره٬بتونم بیام اینجا و حرف بزنم.اما مدتیه که به خاطر یه سری مسائل حتی اینجا هم احساس راحتی نمیکنم ٬حتی اینجا هم مجبورم محتاط باشم و حرفامو کمی تا قسمتی با سانسور بگم.پس دیگه ادامه دادن چه فایده ای داره؟دیگه اینجا با دنیای واقعی هیچ فرقی نداره!

پس بهتره که برم و این دنیا و خاطراتشو تنها بذارم.

دلم برای همه دوستایی که تو این مدت باهاشون آشنا شدم تنگ میشه.امیدوارم همیشه موفق باشید.

خداحافظ!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 0:55  توسط girl69 

سلام !!!

 واسه "ایمونولوژی"یه استاد اعجوبه ای داریم که مندیبلشون یه لحظه آروم و قرار نداره.حالا به خودش رحم که نمیکنه هیچ٬ما رو هم داره تلف میکنه!!!همینجور یه ریز حرف میزنه و اصلا به روی خودشم نمیاره که یه چیزی به نام "انتراکت" هم ٬مدتیه که  اختراع شده!.کلا فک کنم حال میکنه رو نرو ملت باشه.اولین جلسه کلاس عملیش که بی نظیر بود٬واسه آزمایش باید از پیپت استفاده میکردیم.از اونجایی که تو عصر تکنولوژی و اینا هستیم دیگه افت داره آدم از پوآر استفاد کنه٬چه کاریه٬با دهن مایع رو با پیپت بالا میکشیم دیگه!!!بعدشم ٬دیگه ما و استاد نداریم٬از این لحاظ میگم که استاد واسه کار خودش٬ نصف پیپت های آزمایشگاه رو جلو ما با دهن امتحان کرد و دوباره برگردوند  به ظرف اصلی و به ما هم گفت از همین پیپت ها که استریل شده استفاده کنین!!!!!!

تو عمرمون فقط حسرت مزه "سرم فیزیولوژی"تو دلمون مونده بود که به خاطر تکنولوژی و اینا٬اونم چشیدیم!!!دیگه وقتی آدم با دهن سرم را بالا بکشه٬کی تضمین میکنه که نره تو دهنت؟؟؟

 

 

 سه شنبه با روشنک رفتیم پاساژ شهریار واسه خرید مانتو!ماشین داشتم و طبق عادت همیشه خواستیم از همون راهی که همیشه پیاده میرفتیم٬بریم.رسیدیم به چهارراه و من باید میپیچیدم سمت راست٬چراغ قرمز بود اما چون میخواستم  برم سمت راست٬نیاز نبود که معطل بمونم٬اما یه ماشین بود جلوم و من نمیتونستم بپیچم.دستمو گذاشتم رو بوق و کلی ایما٬ اشاره ٬ داد و بیداد و اینا که برو کنار دیگه!راننده مات مونده بود و خواست یکمی جا به جا شه که چراغ سبز شد و زود حرکت کرد٬منم تا خواستم بپیچم راست دیدم یهو همه ماشین ها بووووووق زدند که خانوم حواست کجاست؟؟!!جاده یه طرفه ست!!!تازه فهمیدم چرا اون راننده بیچاره چپ چپ نیگا میکرد و متعجب بود از کار اینجانب!!!نمیدونم چرا تو این همه مدت متوجه یه طرفه بودن خیابون نشده بودم!!!شگفتا!!

موقع برگشت ٬این دفعه دیگه حواسم بود که ترمز دستی رو آزاد کنم٬اما نمیدونم چرا نمیشد!!هرچی تلاش کردم٬ نشد٬گیر کرده بود.به روشنک گفتم که امتحان کنه٬ اما اونم نتونست.یه ربع دو تایی تلاش کردیم اما انگار نه انگار٬نیم وجبی تکون نمیخورد.روشنک گفت برو به یکی بگو بیاد دستی رو آزاد کنه.دیگه فک کنین چقد ضایع ست آدم به یکی بگه من نمیتونم دستی ماشینو آزاد کنم!!!!

به هر حال چاره دیگه ای نداشتیم٬به یه آقایی گفتم٬همچین یه لبخندی زد که کلا رفتم زیر سوال و چیزی ازم نموند!!اومد پیش ماشین و به روشنک که تو ماشین نشسته بود گفت:بکش بالا٬میتونی!!

همین یه جمله کار خودشو کرد٬روشنک امتحان کرد و دستی آزاد شد!!!!!!!دیگه شما تصور کنین من اون موقع دارم واسه خودم سوت میزنم و نگام به آسمون٬ هوا چقد واقعا امروز خوبه٬جون میده واسه ضایع شدن جلو ملت!!یه ربع داشتم بهش میگفتم :بکش!انگار نه انگار٬حالا تا یه غریبه بهش گفت....

 

 

Girl69   تصمیم گرفته که یه مدتی یه افتخاری هم به جزوه و استاد بده٬ ببینه چی میگن!!! کلا بره تو فاز درس و اینا!!(به قول یکی ٬آیکون آره باشه بهش میگم)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 0:47  توسط girl69  | 

سلام!!!

 چند وقتیه که حس میکنم دندون پزشکی رشته خشکیه و اون هیجانی رو که من میخوام نداره٬مخصوصا از وقتی که با مهدیس رفتیم بیمارستان پشت دانشگاه!

طبق آدرس دوست گرامی بنده٬رفتیم طرف دانشکده پیرا پزشکی تا از اونجا بریم بیمارستان.اما هر طرف رو که نیگا میکنیم در ورودی رو پیدا نمیکنیم.دیگه موقع ظهر هم بود و حوصله نداشتیم راهی رو که اومدیم ٬برگردیم.دیوار بیمارستان بود و من و مهدیس!!!اون دور و برام کسی نبود.دیگه گفتیم از دیوار میپریم تو!!!مهدیس ظرف 3 سوت رفت بالا و پرید اون طرف!بعدش نوبت من بود٬رفتم بالا.اما گیر کردم.یه پام این طرف میله ها یه پام اون طرف.اون وسط معلق مونده بودم و نمیتونستم خودمو جمع کنم.مهدیس هم از اون طرف میگه:یکمی متمایل به راست٬بعدش یکمی به چپ٬پاتو با این زاویه بیار بالا..

.آخه خدایا٬یعنی منو از استعداد بالا رفتن ار دیوار هم محروم کردی؟؟یعنی خوشم میاد هرچی از این استعداد ها محروم میشم ٬تو زمینه حرف زدن و سوتی دادن و ضایع شدن جلو ملت ٬کسی به گرد پام هم نمیرسه.هرچی از این طرف کم شد٬حسابی از اون طرف جبران شد!!!

بالا خره با دیوار نوردی رفتیم تو بیمارستان.شاد و خجسته خواستیم وارد درمانگاه شیم که یهو نگهبان گفت:خانوما٬واسه چی از بالا دیوار اومدید؟؟؟دیگه آدم این جور موقع ها اولش میره تو فاز انکار و اینا!!گفتیم:ما؟؟؟؟!!!!نه...ما نبودیم!اما نگهبان اینقد به خودشو چشاش اعتماد داشت که ما کم آوردیم و با یه تغییر فاز از انکار اومدیم به اعتراف وبا یه معذرت خواهی و اینکه ما دانشجوییم و اینا حلش کردیم!اون وسطا یه اینترن پیدا کردیم و چسبیدیم بهش و راه افتادیم تو بخش ها!تو بخش نوزادان همش نوزاد های یکی دو روزه ای بودن که %90 پسر بودن.ماشاا...این جمعیت xy هم بدجوری رو به رشده.چش نخورین یه وقت!!!یه افتخاری هم به بخش قلب٬گوارش٬داخلی٬عفونی ...دادیم.خیلی جالب و دیدنی بود.کلا جو بیمارستان همش پر از هیجانه.دیگه اینقد به ما خوش گذشت که من ومهدیس یهو تصمیم گرفتیم بریم پزشکی!!!دیگه جوه ٬ دست  آدم نیس٬میگیره دیگه!

 

 هفته قبل من و دوستم رفتیم دانشکده فنی بهار نارنج!!شنیده بودیم نگهبان در ورودی خیلی گیر میده.به دوستم گفتم:اصلا به رو خودمون نمیاریم٬انگار نه انگار٬سرمونو میندازیم پایین و میریم تو.کی به کیه!!رفتیم تو.تقریبا 1 km  از نگهبانی دور شده بودیم که دیدیم یهو یکی داد میزنه:خانوم ...خانوم...به دوستم گفتم :اصلا به روی خودت نیار..برنگرد...با ما نیست!!اما دیدیم٬نه..داره دانشکده رو میذاره رو سرش.همچین با اعتماد به نفس برگشتیم گفتیم:با ما بودید؟؟؟

نگهبان:کجا دارید میرید؟؟؟

ما:دانشجوییم دیگه!!!

نگهبان:چه کلاسی دارید؟

نمیدونم چرا اون موقع هیچ کدوم از اون درس های بچه های فنی یادم نبود.نگهبان تا دید داریم من و من میکنیم٬کارت دانشجویی خواست.باز خواستم کم نیاریم و یه جورایی بپیچونیم که یهو مهدیس گفت:ما دانشجوی پزشکی هستیم.نگهبان هم خجسته از اینکه مچمونو گرفته٬یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون انداخت و با دست راه خروج رو نشون داد.دیگه به خودش زحمت نداد یکمی گلوکز بسوزنه بگه:خوش اومدید٬بازم از این افتخارها بدین.همچین با یه ژستی راه خروج رو نشون داد انگار ما خودمون بلد نبودیم.ضایع شدیم در حد تیم ملی و اومدیم بیرون!

 

خوبه آدم سر کلاس پیش یکی بشینه که یه نگاهی به جزوه ها میندازه یا حداقل سر کلاس گوش میده یا حداقل مثه ما سر کلاس ٬رمان نمیخونه یا با بازی نمیکنه.استاد هم یه وقتایی میخواد مچ بگیره٬همین بغل دستی میرسونه و استاد هم میگه:خوبه شما حرف که میزنید٬درستون رو میخونید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:36  توسط girl69  | 

سلام!!!

یعنی من این آرزو تو دلم موند که یه بار قبل استاد برم سر کلاس!هر بار مجبورم بعد کلاس بدو بدو دنبال استاد که آقا ما حاضر بودبم اما شما واسه یه تاخیر کوچولو واسم غیبت زدید. (اینم بگم که شما این تاخیر کوچولو رو 45 دقیقه تا 1 ساعت در نظر بگیر نه بیشتر!!!!)

نمیدونم چرا این دیر اومدن تو یونی ما اینقد تو ذوق میزنه!!تا بخوای یه تکونی به خودت بدی و یه گلویی صاف کنی ٬استاد میگه :خانوم٬دیر که اومدی ٬حرفم میزنی؟؟؟

خدایی٬اعتماد به نفس استاد هم بد جوری بالاست!!آخه "باکتری و اصل ونسبش " جذبه داره که آدم بهش گوش بده؟؟؟

کلا این ترم با جک و جونور٬عالمی داریم.باکتری٬ویروس٬میکروبو اینا کم بود٬امروزسر کلاس یه مارمولک در ابعاد سوسمار (!!!)هم اومد یه ابراز وجودی کرد و رفت!

- چند روز پیش٬پشت در یکی از کلاسا منتظر استاد بودم که دیدم یه خانومی هم اومد پیشم ایستاد.از اونجایی که این روزا هر قیافه نا آشنایی رو میذاریم پای اینکه طرف ورودی جدیده٬منم فک کردم طرف 88ایه!!!همچین چپ چپ نگاش کردم٬گفتم:استاد "ا" سر کلاسه.فک کنم اشتباه اومدی.آخییییییییییی گم شدی؟؟؟(چند روز پیش ورودی های جدید همش دور خودشون میچرخیدن و نمیدونستن که در خروجی کدوم طرفه!!!!منم فک کردم ٬اینم ممکن گم شده باشه!)کجا میخوای بری؟با کدوم استاد کار داری؟؟؟دیدم دختره همچین یه تریپ چشم و ابرو اومد٬گفت:من فارغ التحصیل شدم!!!.واسه کار پایان نامم با استاد "ا"کار دارم!!!دیگه شما خودت عمق فاجعه رو متر کن!ولی خودمونیم ٬خیلی خوب مونده بودا!!

- باز این کلاس های عملی و گزارش کار و شکلها و اعداد تخمینی و توهمی ما شروع شد!من نمیدونم ما چه هیزم تری به این میکروسکوپ و آبا و اجدادش فروختیم که هیچ جوری با ما را نمیان.

اگه بزرگنمایی 100 باشه ممکن لام ترک برداره و بشکنه اما نمیدونم چرا به ما که رسید یهو لام 1000 تیکه شد و پخش شد تو آزمایشگاه!!!مجبور شدیم توهمی یه شکلی بکشیمو تحویل استاد بدیم.کی به کیه!!

- دیدین بالاخره این شگرد من جواب داد؟؟؟حالا هی شما تیکه بندازین!!!شنبه هم بدون اجازه سوئیچ رو کش رفتم و با ماشین اومدم یونی اما این دفعه دیگه سالم برگشتم خونه!!!وقتی رسیدم خواستم ترمز دستی رو بکشم و پیاده شم اما دیدم دستی کشیدس!!!یادم اومد آخرین باری که ترمز کردم دیگه دستی رو آزاد نکردم!!!!خوب٬ پیش میاد دیگه!

اینا که مهم نیس.مهم اینه که فرداش مامی خودش سوئیچ رو بهم داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:47  توسط girl69  | 

سلام!!!

بالاخره امروز به اجبار دوستان پا شدم رفتم یونی.به مهدیس سپرده بودم که7 بیدارم کنه.خانوم٬یه ربع زودتر زنگ زد٬دیگه تا تشخیص بدم صدای چیه ٬کجام و برنامه چیه٬قطع شد.اما باز دوباره صداش دراومد.حالا خوبه این مفصل کتف قابلیت چرخش در همه جهاتو داره٬از این لحاظ که من خوابیده بودم و دستم ٬دنبال این بود که صدا از کجاس!!!!بالاخره reject  کردم که مثلا من بیدارم(آره جون خودم) دیگه دیدم حیفه هفت پادشاه و نوه نتیجشو ول کنم ٬خدا رو خوش نمیاد٬خواستم یه ربع دیگه بخوابم که نمیدونم چطور ماشاا... این عقربه ها دویدن که یهو ساعت شد 7:35! ماشاا... به این سرعت٬حالا چه عجله ای بود!!!

8:30 رسیدم سر کلاس.دیدم ملت به نحو جالبی محو "باکتری و آبا واجدادشن"!!! من و مهدیس تصمیم گرفته بودیم(یه چیز تو مایه های تصمیم کبری و اینا) که مثلا به حرفای استاد گوش بدیم و درس بخونیم و از این شیرین کاریا.(کلا آدم اول ترم جو گیر میشه دیگه) اما نمیدونم چرا نشد!!!دیگه شما تصور کنین استاد داره درس میده ٬من و مهدیس داریم برنامه ریزی میکنیم که تو این مدت که بیکاریم و اوقات فراغته(!!!!!!) بریم کلاس شنا یا زبان یا... یا مثلا امروز بریم "خروس جنگی" یا فردا.(حالا مگه چقد فرق میکنه).کلا سرگرم شیم.آخه نیس تازه یونی ها باز شده از این لحاظ میگم.!!!(ماشاا... به این همه انگیزه و اراده!!!دکتر موفق یعنی همین)

ملت برنامه میریزن برن با "کمیته تحقیقات" همکاری کنن ما هم داریم برنامه میریزیم که چه جوری اوضاع سینمای مملکتو آباد کنیم!!

پ.ن:یکی از همکلاسیا به دوستم اس ام اس داد و خواس بگه "سلام گلم" اما چون تو گوشی ها حرف "گ" نیس٬شد:"سلام کلم".دوستم به جای "گلم" خوند kalam !!!!!در جواب بهش گفت:"سلام کاهو"!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:17  توسط girl69  | 

سلام!!!

آدم اگه حرف گوش کن نباشه اینجوری میشه دیگه!!!

دیروز باز بدون اجازه سوئیچ ماشینو کش رفتم وبا دوستم رفتیم بیرون.یکم تو شهر گشتیم و به سلامت برگشتیم خونه!!!

برای اینکه مامی متوجه نشه ٬باید ماشینو میذاشتم سرجاش٬یعنی میبردم تو خونه میذاشتمش تو پارکینگ.من تا حالا این کارو نکرده بودم٬آخه نمیدونم چقد باید بپیچم که ماشین درس جلو در قرار بگیره٬کوچمون هم یکم شیب داره٬سخته!!!اما مجبور بودم.چاره دیگه ای نبود.

پیچیدم. میخواستم ماشینو جلو در بذارم بعد برم در رو بازکنم.اما نمیدونم چرا همین طوری رفتم تو در!!!آخه من چرا ترمز نزدم؟؟؟چرا حس نکردم که اول باید در رو باز کنم بعد برم تو؟؟؟؟

دیگه با ماشین رفتم تو در!!!!چراغ جلوی ماشین شکست و یکمی از کاپوت ماشین هم فرو رفت.تازه٬در خونه هم یکمی کج شد!!!کلا کن فیکون کردم!!!

آخه من با در بسته کجا میخواستم برم که گاز دادم؟؟؟ترمزم چیزه خوبیه٬این موقع ها!!

مامی کلی دعوام کرد اما بابام چیزی نگفت جز اینکه:خوب٬چرا بوق نزدی که در بره کنار؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:40  توسط girl69  | 

سلام!!!

این روزا من ومهدیس مشغول خرید چیزهای نایابی از قبیل مانتو و کفش هستیم!!!کار از متر کردن بهار نارنج هم گذشت٬سانت هم زدیم جواب نداد!

پاساژ شهریار رو زیرو رو کردیم اما نگار نه انگار!حالا نه اینکه اصلا نباشه٬یکی دوتایی واقعا ناز بودن اما مناسب دانشگاه ما نبودن!(دقت کنید٬دانشگاه ما٬ نه جای دیگه)

آخه مانتو های مجاز از نظر اونا مانتویی که قدش تا مچ ٬آستینش تا نوک انگشت٬از نظر تنگی و گشادی هم طوری باشه که 4-3 نفر دیگه هم باهات توش جا شن!!

مگه میشه من و مهدیس باهم بریم جایی و آبروریزی نشه؟؟؟؟کلا تریپمون این بود که صاف و سنگین میرفتیم تو مغازه٬با نیشه باز و لپ های گل انداخته از شرم می اومدیم بیرون.

دیروز تو پاساژ شهریار٬رفتیم تو یه مغازه واسه خرید مانتو٬زیرو روش کردیم اما نه...آقای فروشنده هم کنه٬اونم از نوع حادش٬دست گذاشت رو یه مانتو و اصرار کرد که تو رو جون ننه خاور هم که شده بپوشین ببینین تو تن چه جوریه.مغازه دو اتاق پرو داشت.مهدیس در یکی از اونارو کشید اما باز نشد٬نمیدونم چرا حس کرد باید دفعه بعد از تمام نیروش استفاده کنه٬با تمام نیرو در رو کشید٬در باز شد اما قفل در شکست و افتاد پایین و ما با یه صحنه جالب رو به رو شدیم٬یه خانومی تو اون اتاق مشغول تعویض لباس بود!!!!خانومه بیچاره مات موند٬تا به خودش اومد دید سه نفر حواسشون به اونه و نیششون هم بااااااااااااااااااااااز..اما اون لباس تنش نیس!!!!

 بعد این فاجعه٬ من و مهدیس با کلی شرمندگی با  سرعتی در حد نور ناپدید شدیم و از شهریار اومدیم بیرون.رفتیم تو یکی از مانتو فروشی های همون خیابون.اما زود پشیمون شدیم و خواستیم بیایم بیرون که فروشنده صاف صاف تو چشامون نیگا کرد گفت:کجا؟؟خوب ٬بگید کدوم مدرسه اید٬فرم امسالتون چه رنگیه؟؟؟؟ دیگه توهین بالاتر از این؟؟؟ناسلامتی ما الان یه ساله که دانشجوایم!اینم از عواقب خوب موندن زیاد!!!!

این از ماجرای دیروز٬امروز همون چند تا مانتو فروشی باقیمونده تو شهر رو هم گشتیم اما بازم هیچی...همون حکایت گشتم نبود نگرد نیست! دوباره اومدیم شهریار٬دیگه تصور کنید ما چه رویی داریم که با اتفاق دیروز باز اون طرف آفتابی شدیم.خیلی جدی دوباره رفتیم تو مغازه ٬انگار نه انگار ما دیروز اینجا بودیم و کلی خسارت به بار آوردیم٬اینبار مهدیس یکیو انتخاب کرد و پوشید خوشبختانه خوشش هم اومد آقاهه هم گذاشت تو نایلکس و صاف صاف بهمون نگاه کرد و گفت:110 تومن!!!!من و مهدیس:چند؟؟؟؟؟(مندیبل چسبید به زمین) فک کنم فروشنده فک کرد اگه تخفیف نده باید مندیبل جفتمونو با کاردک از زمین جدا کنه!!! گفت:حالا چون شمایید 102 حساب میکنم!!!دیگه اینقد مرام نذاشت رندش کنه بگه 100 بدین. واقعا نمی ارزید٬اصلا بهش نمیومد که اینقدر گرون باشه.آخه این قیمت اونم واسه مانتو واقعا ارزش نداشت.دیگه فک کنید مانتو رو پسندیدیم و تو نایلکس آماده بود ٬ما گفتیم:ببخشید و اومدیم بیرون.اون از خرابکاری دیروز اینم از ضایع بازی امروز.من یکی که دیگه عمرا پامو تو اون طبقه نمیذارم.آخه یکی نیس بگه واسه چی اول قیمت نمیکنین که اینطوری ضایع نشین!!!

رفتیم تو یه مغازه دیگه٬یه مانتو انتخاب کردیم٬اینبار اول قیمت پرسیدیم٬50 تومن بود.بدک نبود٬واسه مدلش یکم دو دل بودیم که فروشنده گفت:اینطوری که نمیشه٬باید بپوشید ببینید مدلش تو پا چه جوریه!!!!!آخه مگه کفشه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:46  توسط girl69  | 

سلام!!!

این طور که میگن باید جمع کنیم بریم دانشگاه!(البته من که هفته اول نمیرم. میذارم ملت برن دور هم خوش باشن تا ما بیایم)دلم واسه دوستام کلی تنگ شده٬دور هم خیلی خوش میگذره٬تازشم اینقده سوژه واسه تعریف کردن هست که دیگه مثه این روزا کفگیرم به ته دیگ نمیخوره!!!

امروز یاد یه سری از خاطرات ترم 2 افتادم.ترم قبل با همه مشکلاتش٬جزو بهترین روزهای زندگیم بود.میخوام چند تا از سوتی ها و خاطراتمون رو براتون تعریف کنم.

1-بچه های کلاس واسه ضبط صدای استاد٬mp3هاشونو میذاشتن رو میز استاد و حتی موقع آنتراکت هم اونو بر نمیداشتن.منم حواسم به اونا نبود و داشتم راجع به یکی از همکلاسیا اظهار نظر میکردم٬غافل از اینکه mp3 طرف داره صدامو ضبط میکنه.منم وقتی ماجرا رو فهمیدم که دیگه دیر شده بود و قابل ماست مالی کردن نبود.بد جوری جلو طرف ضایع شدم!!!

2-دانشگاه ما یه ویژگی منحصر به فردی که داری اینه که٬اگه یه تار موت مشخص باشه٬میبرنت حراست و باز خواستت میکنن.یه بار یکی از همین خانومای حراست تا منو دید گفت:خانوم چرا عین مارکوپولو موهاتو کج میگیری؟بذارشون تو!!!دفعه بعد که منو دید گفت:باز که موهات بیرونه.همون ناپلئون بودی دیگه!جلو اسمت یادداشت کردم!!!آخرش نفهمیدم ناپلئون موهاشو کج میگرفته یا مارکوپولو٬الله اعلم!!!

3-کلاس فیزیو عملی رو دو در میکردیم ٬میرفتیم شاتوت میخوردیم.(آخه درخت شاتوت تو چند قدمیه کلاس بود)موقع آنتراکت برمیگشتیم به کلاس و به استاد میگفتیم که ما حاضربودیمو الکی برامون غیبت زده!!بعدشم تا 2 مین جلو چشم استاد با وسایل آزمایشگاه ور میرفتیم٬دوباره از کلاس جیم میشدیم.اما اینبار کلا از دانشگاه میزدیم بیرون و یهو از سینما سر درمیاوردیم.

4-بعد از امتحان حذفی فیزیو٬به خاطر اشتباه استاد ٬نمره چند تا از بچه ها 2-1 نمره رفت بالا.لیست نمره ها دست یکی از بچه ها بود و استاد بهش گفت که نمره ی چند تا از بچه هارو تغییر بده.تا بقیه سرشون گرم بود من و دوستم هم یه دستی به نمره هامون کشیدیم!!!

5-آخرای ترم ٬استاد محترم درس جنین ٬تازه یادشون افتاد که امتحان میان ترم ازمون نگرفتن.منم که کلا دو خط درمیون سر کلاسا حاضر میشدم و همونشم ته کلاس یه ریز حرف میزدیم(البته به صورت نوشتاری)واضحه که نمیتونستم تو یه هفته 6 فصل رو با هم بخونم.دیگه به این نتیجه رسیدیم که 3 فصل اول رو من بخونم 3 فصل بعدی رو مهدیس.موقع امتحان هم پیش هم باشیم تا ...

روز امتحان من فقط دو فصل اول رو خونده بودم٬از اونا هم هیچی یادم نبود.آخه یه خوردشو تو خونه جلو tv خونده بودم بقیشو هم تو راه٬تو تاکسی٬چند صفحه ای رو هم تو دانشگاه خونده بودم.مهدیس هم فقط فصل 5و4 رو خونده بود.سر جلسه٬ از شانس بد ما ٬واسه 30 تا دانشجوی ناقابل4٬تا مراقب گذاشته بودن!برگه ها که پخش شد٬دیدم فقط یکی دو تا سوال آشناست.هر چی صبر کردم فرصت واسه تقلب جور نشد.آخرش یهو یه لیست شماره ردیف کردم و به مهدیس گفتم.اما همین که خواستم جوابشونو بگیرم٬مراقب برگه های جفتمونو گرفت و داد زد:بیرون!!!

6-کم پیش اومد بعد آنتراکت ٬ما (من و دوستم) دوباره سر کلاس دیده بشیم.اکثر استادا که همون اول کلاس حضور غیاب میکردن٬ما هم که وقتی حاضری میخوردیم دیگه دلیلی واسه موندن سر کلاس نمیدیدیم.البته این شیوه ما دیگه آخرای ترم لو رفت و باعث شد استادا هم قبل آنتراکت و هم بعد اون٬حضور غیاب کنن.گاهی هم قبل آنتراکت جیم میشدیم و دیگه بر نمیگشتیم!!!

7-مو قع امتحان فیزیو هم من هم مهدیس نصفه نیمه خونده بودیم٬اما اینبار دیگه خدا هوامونو داشت.یکی از آقایون که جلوی ما نشسته بود جزوه رو با خودش آورده بود سر جلسه.ایشون جواب تک تک سوال هارو بلند بلند از رو جزوه خوندن و ما نوشتیم.جالب اینجاس که نمره سه تامون با هم فرق داشت و نمره ی آقای محترم از ما کمتر شد!!!(احتمالا نتونستن دو کار خواندن و نوشتن را همزمان انجام بدن!)

8-دیگه هر چی فک میکنم٬میبینم من بیشتر از سینما٬پاساژ شهریار٬یالیت و گشتن تو شهر خاطره دارم تا از درس و دانشگاه!!!

پ.ن قابل توجه میشکا و اشک سرما:اگه از سوتی ها چیزی یادتونه بگید.نمیدونم چرا از اون همه خاطره همین چند تا یادم مونده!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:17  توسط girl69  | 

سلام!!!

خوبیم٬روزگار میگذرانیم.دوران نقاهته دیگه٬باید ساخت و مدارا کرد.منم بساااااااااز...کلا تو کار وفق و اینام ٬بد جوووووووووور!!!

دکی گفت:نباید زیاد بخندی٬حالا اگه خیلی واجب بود (آخه نیس خنده واسه من حیاتیه٬از اون لحاظ میگم)فوقش یه لبخند بزن.

دیشب میشکا٬همون دکی شلخته خودمون٬آن بود.داشتم باهاش میچتیدم.هر چی سعی کردم نخندم ٬نشد.گاز گرفتن لب ٬زبون٬لپ و دیگر ارگان ها و اینا دیگه جواب نداد.رفتم تو فاز قهقه!!اونم نه از ته حلق٬از ته دل!(کلا عادتمه٬کم نمیخوام)دیگه فک کنم این دفعه کار از باز شدن بخیه و این حرفا گذشته باشه٬دکی باید دوباره یه دستی بهش بکشه.

دکی جان افزودند که:مبادا دست به ماشین بزنی٬وگرنه زحمت 3-2 ساعته من دود میشه میره جایی که نباید بره!منم گوشم تو زمینه در و دروازه فعاله٬بد جوووووووور!مامی هم باهام عهد کرد که من و ماشینش تا یه مدت کاری به کار هم نداشته باشیم!اما همون قضیه در و دروازه کار خودشو کرد٬دست من نبود.(چیه؟؟شاهد دارما٬مدیونی اگه چپ چپ نیگا کنی)

شال و کلاه کردم با ماشین زدم بیرون!!یه نیم ساعتی تو خیابونا ویراژدادم(البته شایان ذکر است که شما سرعت ویراژ رو واسه ما همون 70-60 در نظر بگیر)وقتی هم برگشتم خونه اوضاع همچنان بر وفق مراد بود.فعلا هم قضیه بین من و شماها (همین  چند نفر!!!)میمونه تا ...

با این شرایط آخرش وضعم دیدنیه٬حتما دعوتتون میکنم بیان!وگرنه دیدنه اعجوبه ای از خلقت رو از دست میدین!!!

دیگه اینکه٬ دکی گفت:یه لطفی به من و خودت بکن٬اینکه تا 2 ماه کمتر ورجه وورجه کن٬کمتر بالا پایین بپر٬ندو٬دیگه اینکه مراعات کن و این حرفا!

حالا دو ماه یا دو هفته٬دیگه تفاوتش اینقد نیس که بخواین به روم بیارین.از این لحاظ میگم که با مهدیس قرار گذاشتیم بعد ماه رمضون بریم کلاس رقص٬دیگه دور هم باشیم و اینا٬خوش میگذره!

میترسم بازم بگم شما برین تو  خط شماتت و این حرفا٬ماه رمضونی خوبیت نداره!

اگه هم girl69 رو دیدین که آروم و حرف گوش کن شده (دختر مورد علاقه مامانش) سلاممو بهش برسونید.بگید مشتاق دیدارشونم ٬بد جوووووووووووور!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:15  توسط girl69  |